تبليغاتX
بهانه

بهانه

همان ( بهانه )

باسمه تعالی

بسیاری از اشعار استاد شهریار بازتابی از وقایع زندگی اوست و دیوان و اشعار او بهترین مرجع و منبع برای پی بردن به بیوگرافی استاد می باشد.

استاد شهریار در اوایل دهه ۱۳۱۰ــ۱۳۰۰، آن زمان که در دارلفنون مشغول به تحصیل بود با ((ثریا)) دختر زیبای تهرانی آشنا شد که در اشعار خود بنام ((پری)) از او یاد می کند . این آشنایی منجر به ایجاد رابطه بسیار عمیق عاطفی بین آن دو گردید. این رابطه در ابتدا دو طرفه بود لکن نهایتا بی مهری پری در جدایی بین آن دو بی تاثیر نبود اگر چه گفته می شود پری مجبور به این جدایی بود و به تهدید تن به این جدایی داد ولی آنگونه که از اشعار استاد شهریار بر می آید خود پری و پدر او بی میل به این جدایی نبودند. در آن سالها شهریار یک دانشجوی آذربیاجانی مقیم تهران بود و بالطبع مال و منال و ثروتی نداشت که توجه پری و به ویژه پدر و خانواده او را به خود جلب کند و وجود دولتمردان دارای زر و زور که تمایل خود را برای وصلت با این دختر زیبا صراحتا ابراز می داشتند عرصه را برای شهریار تنگ می کرد و جوانی ، زیبایی ، تحصیلات و هنر شاعری شهریار نتوانست با ثروت و قدرت رقیب مقابله کند و معشوق را به پای خود نگهدارد و پری و پدرش را متمایل به رقیب گردانید تا اینکه پدر گوهر زیبا روی خود را به زرو سیم حریف فروخت. استاد شهریار تحت تاثیر این سر خوردگی از عشق و به یاد معشوق و شاید به احترام عشق پاک خود و در اثبات وفا داری به آن و نیز به خاطر مراقبت از برادر زاده های یتیمش تا ۴۸ سالگی تن به ازدواج نداد و تا آن سال، بلکه تا پایان عمر عاشق خونین جگری بود که متاثر از عشق دوران جوانی خود بود در حالی که پری ازدواج کرده بود و صاحب فرزند هم شده بود.

گوهر فروش

یار و همسر نگـــرفتم که گــــرو بود ســــرم           تو شـــدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنـــــوز            مـــن بیچاره هــمان عاشق خونین جگرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی          هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سیــــم فروخت            پدر عشـــق بســـوزد کــه در آمـــد پــــدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر            عــــجبا هیـــچ نیـــرزید که بی سیــم و زرم

تا به دیوارو درش تازه کنم عــهد قـــدیم              گاهی از کوچه معشوقه خود می گـــــذرم

تو از آن دگری رو که مــــرا یاد تــــو بس               خود تو دانی که من کان جـــهانی دگـــــرم

خون دل موج زند در جـگرم چون یاقوت                شـــهریارا چـــه کـــنم لعلــم و والا گـــهرم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 3:2  توسط امیر مهرورزان  |