حالا چرا؟
استاد شهریار یکی از زیبا ترین اشعار خود را زمانی سرود که پس از چهار سال تحمل رنج تبعید و دوری از یار و دیار در سال ۱۳۱۴ از خراسان به تهران بازگشت در حالی که بیمار و افسرده بود و سرو صورتی همچون دروایش ژولیده و پریشان داشت، از خود و دنیا قطع امید کرده بود. دوستانش او را در بیمارستانی بستری کردند. وقتی پری(ثریا) از بازگشت شهریار با خبر شد به ملاقات او رفت. با دیدن پری خاطرات گذشته همه از جلو چشمان شهریار گذشت و درحالی که چشم در چشم پری اشک می ریخت چنین می گفت:
آمـــــدی جــانم به قـــربانـت ولــی حـالا چـــــرا بـی وفـا حـالا کـه مـن افـتاده ام از پا چــرا
نوشدارویی و بعد از مرگ ســــهراب آمـــــــدی سنگدل این زود تر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مــــهلت امــــــروز و فردای تو نیست مـن کـه یک امــروز مـهـمان تـوام فـردا چرا
نـازنینـا مــــا به نـاز تـــو جــــوانی داده ایــــــم دیـگــر اکــنون با جــوانان ناز کن با ما چـرا
وَه کـه با این عـمــرهـــای کـــوته بـی اعـــتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگـفتم من نمـی پاشد زِ هم دنیا چرا
شهریارا بی حبیب خــود نمــی کـردی ســـفر راه عشق است این سفر بی مونس و تنها چرا
